فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
461
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كرد ، - البَعِيرُ بِأَنْفِه : شتر بر اثر دردى كه داشت سر خود را بالا گرفت ، - الذئبُ السخْلَةَ : گرگ سر بزغاله را با دهان گرفت و آن را بلند كرد ، - القَوْمَ : پيشاپيش آن قوم راه رفت ، - زُمُوماً تِ القِرْبَةُ : مشك پر شد ، - زَمِيماً الزنْبورُ : زنبور صدا كرد . الزِّمَار - مص ، صداى شتر مرغ . الزَّمَّار - نى نواز . الزَّمَارَة - بى مروتى و بيحيائى . الزِّمَارَة - شغل نى نوازى . الزَّمَّارَة - ( مو ) : نى لبك . الزُّمَازِم - [ زمزم ] : « ماءٌ زُمَازِمٌ » : آب بسيار ، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين . الزِّمَاع - اراده و قاطعيت در كار . الزَّمَالَة - همكارى ، هم شغلى . الزِّمَام - ج أَزِمَّة [ زمّ ] : آنچه كه با آن چيزى را بندند ، مهار اسب يا شتر ؛ « زِمَامُ النَّعْلِ » : دوال ميان انگشت كفش ؛ « هو زِمَامُ قومِه » : او پيشواى قوم خود است ؛ « هو زِمَامُ الأَمْرِ » : او فرمانده و صاحب اختيار است ؛ « زِمَامُ الأَمْرِ » : زمام كار ؛ « الْقوا فى يده زمامَ الأَمْرِ » : اختيارات امور را به او دادند تا هر كارى بخواهد انجام دهد ؛ « تَوَلَّى زِمامَ الحُكْمِ » : امور حكومت را در دست گرفت . الزَّمَان - ج أزْمِنَة : زمان ، وقت ؛ « اهْلُ زَمَانِه » : همزمان و معاصر او ، وقت چه دراز باشد يا كوتاه ؛ « مِن زَمانٍ » : در زمان گذشته ؛ « على زَمَانِ فلانٍ » : در عهد و زمان فلانى ؛ « زَمَاناً » : مدتى از وقت . الزَّمَانَة - آسيب ، نيروى خود را از دست دادن ، سست شدن ، بعضى از قواى بدنى را از دست دادن ، دوستى ، محبت . زَمَتَ - - زَمْتاً ه : او را خفه كرد ، - - زَمَانة : با وقار و بزرگوار شد . الزُّمَّج - ج زَمَامِج ( ح ) : گونه اى از پرندگان شكارى كه از عقاب كوچكتر است و رنگ آن بسرخى مايل باشد ؛ « زُمَّجُ الْمَاءِ » ( ح ) : پرنده ايست آبى كه به آن ( النَّورَس ) گويند . اين پرنده در حجم كبوتر و سفيد رنگ است و از ماهى تغذيه مىكند . زَمْجَرَ - زَمْجَرَةً [ زمجر ] : سر و صداى بسيار راه انداخت ، - الأَسَدُ : شير غريد و از گلو صدا در آورد . الزَّمْجَرَة - [ زمجر ] : مص ، - ج زَمَاجر و زَمَاجِير : مترادف ( الزِّمَّارَة ) است ؛ « زَمْجَرَةُ كُلِّ شيءٍ » : صدا و آواى هر چيزى . زَمْخَرَ - زَمْخَرَةً [ زمخر ] : پلنگ خشمگين شد و بانگ زد ، - الصّوتُ : صدا سخت بلند شد ، - العُشْبُ : گياه جوانه زد و بلند شد . الزَّمْخَر - [ زمخر ] : درختى كه شاخه هايش انبوه و بهم پيچيده باشد ، قره نى ، هر استخوان توخالى كه در آن مغز نباشد ؛ « رَجُلٌ زَمْخَرٌ » : مرد بزرگوار و عالى مقام . الزَّمْخَرَة - [ زمخر ] : « زَمْخَرَةُ الشجر » : افزونى ساقههاى بهم پيچيده ى درخت ؛ « زَمْخَرَة الشَّبَابِ » : كمال و اوج جواني . الزَّمْخَرِيّ - هر استخوان پوچ كه در آن مغز نباشد . زَمَرَ - - زَمْراً و زَمِيراً : با دميدن در ني و مانند آن آواز خواند ، - بِالْحَديثِ : خبر را پخش كرد ، - زَمْراً القِرْبةَ : مشك را پر كرد ، - فلاناً بفلانِ : فلان را نسبت به فلانى برانگيخت ، - - زِمَاراً النَّعامُ : شتر مرغ بانگ زد ، - زَمَرَاناً الظَّبْىُ : آهو رميد و گريخت . زَمِرَ - - زَمَراً : كم موى شد ، بىمروت شد ، - تِ الشاةُ : گوسفند كم پشم شد . زَمَّرَ - تَزْمِيراً : با نى لبك زدن و مانند آن آواز خواند ، - القِرْبَةَ : مشك را پر كرد . الزَّمْر - مص ، - ج زُمُور : صدا ، ني يا قره نى . الزَّمَر - مص ، - ج زُمُور : صدا . الزَّمِر - ني نواز ، كم موى يا كم پشم ، كم مروت ؛ « غِنَاءٌ زَمِرٌ » : آواز يا نغمه ى خوش . الزُّمْرَة - ج زُمَر : گروه ، دسته ، جماعت . الزَّمِرَة - مؤنث ( الزَّمِر ) است ؛ « عَطِيَّةٌ زَمِرَةٌ » : عطاى كم . الزُّمُرُّد - زمرد كه از سنگهاى قيمتى است و به رنگ سبز مىباشد . اين واژه فارسى است . الزُّمُرُّدة - واحد ( الزُّمُرّد ) است . الزُّمُرُّذ - مترادف ( الزمُرُّد ) است . الزَّمْزَام - [ زمزم ] : مترادف ( الزُّمَازِم ) است به معناى آب بسيار . الزَّمْزَرِيق - ( ن ) : درخت ارغوان . زَمْزَمَ - زَمْزَمَةً [ زمزم ] ه : آن را گردآورى و اطراف پخش شده اش را برگردانيد ، - الشيءَ : آن چيز را نگهدارى كرد ، - المُغَنّي : آوازخوان آواز خواند ، - العُلُوجُ : گورخرها بهنگام خوردن گياه و علف بىآنكه صدائى از دهان برآورند از طريق خيشوم و بينى و گلو صداهائى از خود درآوردند و بر هم بانگ زدند ، - الشيءُ : صداى آن از دور شنيده شد و مهيب بود ، - تِ النّارُ : صداى شعله ى آتش شنيده شد ، - الكاسَ : جام را نوشيد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الزَّمْزَم - [ زمزم ] : « ماءٌ زَمْزَمٌ » : آب بسيار ، آبى كه نه شور باشد و نه شيرين ؛ « زَمْزَمُ » : چاه زمزم كه در نزديكى كعبه است . الزُّمَزِم - مترادف ( الزَّمْزَم ) است . الزَّمْزَمَة - [ زمزم ] : مص ، - ج زَمَازِم : تندر يا صداى رعد ، صداى آتش بهنگام برافروختن ، صداى شير . الزَّمْزِمَة - ج زَمَازِم و زِمْزِم [ زمزم ] : گروه شتران و مردم . الزُّمْزوم - ج زَمَازِيم [ زمزم ] من الإبل : گروه شتران . الزِّمْزِيم - ج زَمَازِيم من الإبل : مترادف ( الزمْزُوم ) است . زَمَعَ - - زَمْعاً و زَمَعَاناً الأَرنبُ : خرگوش با شتاب دويد . زَمِعَ - - زَمَعاً منه : از او در شگفت شد ، از او ترسيد . زَمَّعَ - تَزْمِيعاً الأمْرَ و عليه و به : در آن كار ثابت و استوار شد و از خود كفايت نشان داد ، - الزنْبُورُ : زنبور صدا داد . الزّمَع - مص ، استوارى و ثبات و قاطعيت